ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
194
معجم البلدان ( فارسى )
أ لم تر للحضر ، اذا هله * بنعمى و هل خالد من سلم أقام به ساهبور الجنو * دحولين ، تضرب فيه القدم « 1 » گويند بنيانگزار « حضر » ساطرون پسر اسطيرون جرمقى بود كه با چهارصد هزار تن بر بنى اسرائيل تاخت ، پس ارميا ( ع ) - پيامبر جهودان - بر وى نفرين كرده او و همهء يارانش را هلاك كرد . گويند در كوه طور دو « عبد » و « معصرهاى » ( دستگاه آب ميوه گيرى ) يافت شد كه لولهاى از سرب در كنار آن زير زمين كشيده شده بود ، پس چون آن را دنبال كردند مصب آن را در خانهاى از مس در شهر « هتر - حضر » يافتند . و گفته مىشد كه پادشاه آنجا خمر خود را از آن چرخشگاه در كوه طور تهيه مىكرد و وى در « حضر » از راه آن لوله از آن استفاده مىنمود . برخى گويند اين چرخشگاه در « سنجار » بوده است . عدى بن زيد چنين مىسرايد : و اخو الحضر ، اذنباه ، و اذ * دجلة تحبى اليه و الخابور شاده مرمرا و جلله كل * سا ، فللطير في دراه وكور لم يهبه ريب المنون فباداك * مملك عنه ، فبابه مهجور « 2 » حضر موت « 3 » [ ح ر ] با راء و ميم فتحهدار . نامى است مركب از دو واژه . در درازاى جغرافيايى هفتاد درجه و پهناى جغرافيايى دوازده درجه جا دارد . دربارهء اعراب آن ، مىتوان بخش نخستين آن را مبنى بر فتح نهاده اعراب غير منصرف آن را به بخش دوم آن داد . پس مىتوان گفت : « هذا حضر موت » و مىتوان [ 285 ] بخش نخست نام را رفع يا نصب يا جر ، بر حسب عامل اعرابى كه دارند بخوانيم و آن را بر بخش دوم اضافه نموده بگوئيم : هذا حضر موت ، پس « حضر » را تابع عامل اعرابش بخوانيم ، و موت را به عنوان مضاف اليه مجرور بخوانيم . و نيز مىتوان بخش نخست را معرب و بخش دوم را به صورت منصرف يا غير منصرف اعراب داد . برخى نيز ميم آن را ضمه مىدهند و آن را مانند عنكبوت مىخوانند . اين دستور دربارهء واژهء « سر من رأى » و « رام هرمز » و كوچك نماى آن « حضير موت » است كه بخش اول آن كوچك نما شده است . جمع آن نيز چنين است كه گويند : « فلان من الحضارمه - فلانى از « حضارمه » بر وزن مهالبه جمع مهلّبى » است . گويند نام اين جايگاه از « حاضر ميت » گرفته شده است كه نخستين كس بود كه در آن شهر فرود آمد ، سپس نام را با حذف الف تخفيف دادند . ابن كلبى گويد : نام حضر موت در تورات به صورت « حاضر ميت » آمده است . گويند اين نام از نام « حضر موت » پسر يقطن پسر عامر پسر شالخ گرفته شده است و گويند نام « حضر موت » عمر پسر قيس پسر معاويه پسر جشم پسر عبد شمس پسر وايله پسر غوث پسر قطن پسر عريب پسر زهير پسر ايمن پسر هميسع پسر حمير پسر سبا بود . و گويند نام حضر موت ، عامر پسر قحطان بود . و از آنش حضر موت خواندند كه چون در يك جنگ شركت مىكرد كشتار بسيار مىنمود . سپس ضاد را براى تخفيف ساكن كردند . بو عبيد گويد : حضر موت پسر قحطان در اين جايگاه فرود آمد و به نام او خوانده شد . پس اين واژه نام جايگاه و نام قبيله است . حضرموت بخشى گسترده در خاور عدن نزديك دريا است ، و پيرامون آن را شنزارهاى بسيار فرا گرفته كه به « احقاف » معروف است . گور هود در آنجاست و نزديك آن چاه برهوت باشد كه پيش از اين ياد آن گذشت « 4 » . و در آنجا دو شهر هست يكى از آنها را « تريم » و ديگرى را « شبام » خوانند و پيرامون آنها دژها و روستاها هست . ابن فقيه گويد ، حضر موت يك مخلاف از يمن است كه ميان آنجا و دريا شنزارها و ميان آن و مخلاف « صداء » سى فرسنگ و از حضر موت تا صنعا هفتاد و دو فرسنگ ، و گويند يازده روز راه است . استخرى گويد : ميان حضر موت و عدن يك ماه راه است . عمر پسر معدى كرب چنين مىسرايد : و الأشعث الكندى ، حين إذ سمالنا * من حضر موت ، مجنّب الذكران قاد الجياد غلى و جاهاا شربا * قبّ البطون نواحل الأبدان « 5 »
--> ( 1 ) . آيا « حضر » را نديدى با آن همه نعمتهاى فراوان و هميشگى كه شاپور جنود آنجا را دو سال در ميان گرفت و لگدكوب كرد . ( 2 ) . صاحب « حضر » كه آن را بنيان نهاد براى او از دجله و خابور در جوئى مرمرين كه با سنگ و آهك ساخته شده بود آب مىآوردند ، پس كاخش جاى آشيانهء پرندگان شد و مرگ از او دست نكشيد تا ملك او را ويران كرد و در كاخش را بست . ( 3 ) . ن . ك : مقدسى احسن ع ص 87 فارسى ص 26 ، قزوينى . آثار ع ص 35 ، جهانگير ص 77 ، مراد ج 1 ، ص 40 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 132 - 133 . ( 4 ) . ن . ك : چ ع 1 ص 598 : 7 . ( 5 ) . هنگامى كه اشعث كندى از حضر موت به بالا به سوى ما آمد . سواران را رهبرى كرده كه كمر باريك و لاغر اندام بودند .